نویسنده :
نیک روز - ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
و نگاه تو تلخ بود.
تلخی نه از این بابت که غم هست که شادی نیست که نا امیدی هست. تلخی بود از این بابت که تلخی، زیبایی داشت. تلخی از فشار بود از فکر بود از دیدین بود. از فهمیدن چیزهایی که نباید می فهمیدی. از دیدن چیز هایی که نباید می دیدی. و یا حتی از شنیدن چیزهایی که نباید می شنیدی.
تلخ بودی و تلخیت باشکوه بود. سکوت داشتی و فشار داشتی که چرا سکوت داری. چرا از صداها می ترسی! چرا صدای خود را از کثیفی دور می کنی؟
در تلخی نگاه تو ولی آرامشی هم بود. آرامشی از فهمیدن نافهمیدنی ها وآرامشی از دیدن نادیدنی ها.
و زیبایی تنها در دیدنی ها نیست....
نویسنده :
نیک روز - ساعت ۱:۳٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
زندگی خوب نیست ... برای زندگی کردن دلیلی لازم است. دلیل زندگی شاید مردن باشد ، شاید خندیدن باشد ، شاید لحظه ای نوازش باشد ، شاید درختی را بالا رفتن و با مخ به زمین کوبیده شدن و دوباره بالا رفتن باشد. برای دلایل زندگی دلیلی نیست. و زندگی، بی دلیل زیباست. و زندگی بی دلیل ، زیباست. این زندگی خوب است. اینی نیست که تلاشی برای هیچ چیز نباشد. زندگی رو به آسمان نیست. زندگی تنها نیست.
مردن دلیل نمی پرسد و می برد. و زندگی تنها می شود.
خندیدن با دلیل، نوعی شغل تمام وقت است و نوعی شغل خالی از احساس است.
و نوازش...
زندگی در این لحظه نیست
و زمان نیست و زیبایی است
نویسنده :
نیک روز - ساعت ٥:٤٤ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
مُرده در میان امواج بود. مُرده امواج را حس می کرد و از آن لذت می برد. برای مردن دیگر دلیلی لازم نبود. امواج با او صحبت نمی کردند ولی با تمام وجود در آغوشش می گرفتند و او را به این سو و آن سو می بردند. او را رها نمی کردند و با گرمی به او عشق می ورزیدند. مرده رویش را از ساحل برگرداند و به افق نوازش نگریست. چشمانش را بست و خود را به آغوش دریا سپرد. در او غرق شد و دریا او را محکم تر در آغوش گرفت. امواج با او صحبت کردند و گفتند که دوستش دارند و مرده گریست و گریست و دریا اشکانش را بوسید و با خود برد. امواج به او گذشته اش را نشان دادند و آینده اش را. او را ترساندند و او را خنداندند. به او نوازش را آموختند. قدرت را نشان دادند و او را سرشار از آرامش کردند. امواج او را پایین کشیدند و به اوج سکوت و آرامش دریا بردند. دریا به او آرامش را نشان داد و او گریست. و مُرده جاودانه شد...
نویسنده :
نیک روز - ساعت ۸:٢۳ ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
الان دوست دارم که یه جایی رو یه صندلی مجاری با یه میز گرد کوچیک نشسته باشم . دوست دارم گیلاس جلوم لک شده باشه. یه خورده تهش مونده باشه با کلی هسته لیمو. دوست دارم دیگه زیر سیگاریم جای یه سیگار جدید نداشته باشه. یه جایی باشم ، مثلا یه کافه کوچیک تو یه خیابون که هیچ کس توش نیست. یکی اونور تر داره کتاب می خونه. از اون اولی که نشسته ، اصلا من رو ندیده. اونور تر ، دو نفر، ساعت هاست که دران همو نوازش می کنن. دوست دارم صدای پیانو بیاد. مثلا یه قطعه از راخمانینف بزنه. مثلا می خوام که برام با احساس بزنه. دوست دارم ازش نقاشی بکشم. ولی مثلا ، نه اونجوری که شبیهش بشه. مثلا اینجوری که یه صندلی مجاری توش باشه و یه آدم که داره دوست داره... مثلا خوبه که مدت ها حرف نزنم و فقط به موسیقی یارو گوش بدم. شاید اگر یه ویوالدی هم بزنه دوست داشته باشم. خوبه که هیچ وقت تموم نشه....
نویسنده :
نیک روز - ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
تمام احساسم را از دست داده ام. مثل یک کلنگ ! ولی هنوز گربه ها را دوست دارم . تلخ شده ام ، زیاد. در تلخی خود شناور شده ام ، عمیق. بوی قهوه را حس می کنم و از آن لذت می برم . تلخی قهوه را به شیرینی عسل ترجیح می دهم. در فکر های گذشته ام تردیدی ندارم، خوشحالم. هنوز زندگی را دوست دارم و احساس بدی از تمسخر کسانی که دیگران را ابله می پندارند ، ندارم. فکر می کنم ، موسیقی گوش می دهم و مشروب می نوشم و سیگار می کشم و تلخ نقاشی می کنم. چیز هایی می کشم که در آنها فکرم باشد و احساسم. موسیقی گوش می دهم. و چیزی را گوش می دهم که فکر داشته باشد. که فلسفه داشته باشد. زندگی را نفهمیده ام ولی دوستش دارم. برای فهمیدنش تلاش کرده ام. به تلخی رسیده ام ولی لحظه به لحظه بیشتر دوستش دارم. نه به خاطر تلخی اش . که به خاطر شعوری که دارد و به خاطر عظمتی که دارد. اشتباهات خود را به پایش نمی گذارم. تقدیر را برای توجیه خود به میان نمی آورم و سرنوشت را بهانه تنبلی ام نمی گذارم...
زندگی را دوست دارم ، پس به تباهی نمی کشمش...